ورود    
 + ثبت نام
کاربران روی خط
20 کاربر آن‌لاين است (4 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت اخبار)

عضو: 0
مهمان: 20

ادامه...
تبلیغات
RSS Feed

(1) 2 »
منتخب اشعار : پرده دیگر مزن جز پرده دلدار ما ...........آن هزاران یوسف شیرین، شیرین کار ما
فرستنده فرهاد ابطحی در تاريخ ۱۳۹۰/۳/۱۴ ۱۵:۴۳:۴۲ (2229 بار خوانده شده)

پرده دیگر مزن جز پرده دلدار ما
آن هزاران یوسف شیرین، شیرین کار ما

یوسفان را مست کرد و پرده هاشان بردرید
غمزه خونی مست آن شه خمار ما
جان ما همچون سگان کوی او خون خوار شد
آفرین ها صد هزاران بر سگ خون خوار ما
در نوای عشق آن صد نوبهار سرمدی
صد هزاران بلبلان اندر گل و گلزار ما
دل چو زناری ز عشق آن مسیح عهد بست
لاجرم غیرت برد ایمان بر این زنار ما
آفتابی نی ز شرق و نی ز غرب از جان بتافت
ذره وار آمد به رقص از وی در و دیوار ما
چون مثال ذره ایم اندر پی آن آفتاب
رقص باشد همچو ذره روز و شب کردار ما
عاشقان عشق را بسیار یاری ها دهیم
چونک شمس الدین تبریزی کنون شد یار ما

ارزش: 0.00 (0 رای) - ارزش‌گذاری این خبر - نظر
منتخب اشعار : دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد ........ رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد
فرستنده فرهاد ابطحی در تاريخ ۱۳۹۰/۲/۱۸ ۱۶:۱۰:۰۰ (2505 بار خوانده شده)

دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد

رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد
سر من مست جمالت دل من دام

خیالت گهر دیده نثار کف دریای تو دارد
ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم

که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد
غلطم گر چه خیالت به خیالات نماند

همه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو دارد
گل صدبرگ به پیش تو فروریخت ز خجلت

که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد
سر خود پیش فکنده چو گنه کار تو عرعر

که خطا کرد و گمان برد که بالای تو دارد
جگر و جان عزیزان چو رخ زهره فروزان

همه چون ماه گدازان که تمنای تو دارد
دل من تابه حلوا ز بر آتش سودا

اگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد
هله چون دوست به دستی همه جا جای نشستی

خنک آن بی‌خبری کو خبر از جای تو دارد
اگرم در نگشایی ز ره بام درآیم

که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد
به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم
چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد
خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خون

که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد
سوی تبریز شو ای دل بر شمس الحق مفضل

چو خیالش به تو آید که تقاضای تو دارد

 

((غزلیات شمس تبریزی))

ارزش: 0.00 (0 رای) - ارزش‌گذاری این خبر - نظر
منتخب اشعار : از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا ............هر جا که روی ما را با خویش ببر جانا
فرستنده فرهاد ابطحی در تاريخ ۱۳۹۰/۲/۱۵ ۱۲:۱۵:۰۱ (1651 بار خوانده شده)

از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا

هر جا که روی ما را با خویش ببر جانا
چون در دل ما آیی تو دامن خود برکش

تا جامه نیالایی از خون جگر جانا
ای ماه برآ آخر بر کوری مه رویان

ابری سیه اندرکش در روی قمر جانا
زان روز که زادی تو ای لب شکر از مادر

آوه که چه کاسد شد بازار شکر جانا
گفتی که سلام علیک بگرفت همه عالم

دل سجده درافتاده جان بسته کمر جانا
چون شمع بدم سوزان هر شب به سحر کشته

امروز بنشناسم شب را ز سحر جانا
شمس الحق تبریزی شاهنشه خون ریزی

ای بحر کمربسته پیش تو گهر جانا

((غزلیات شمس تبریزی))

ارزش: 0.00 (0 رای) - ارزش‌گذاری این خبر - نظر
منتخب اشعار : لطف تو از حد برون حسن تویی منتهاست ................. نیش تو نوش روان درد تو درمان ماست
فرستنده فرهاد ابطحی در تاريخ ۱۳۹۰/۱/۲۸ ۵:۰۰:۱۱ (1478 بار خوانده شده)

لطف تو از حد برون حسن تویی منتهاست
نیش تو نوش روان درد تو درمان ماست
عشق تو بر تخت دل حاکم کشور گشای
مهر تو بر ملک جان والی فرمانرواست
پرتو رخسار تو مایهٔ مهر منیر
چهرهٔ پرچین تو جادوی معجز نماست
نرگس فتان تو لعبت مردم فریب
غمزهٔ غماز تو جادوی معجز نماست
از تو همه سرکشی وز طرف ما هنوز
روی امل بر زمین دست طمع بر دعاست
گر کشدت ای عبید سر بنه و دم مزن
 

عادت خوبان ستم چارهٔ عاشق رضاست

((عبید زاکانی))

ارزش: 0.00 (0 رای) - ارزش‌گذاری این خبر - نظر
منتخب اشعار : دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی ..............در خواب غفلت بی خبر زو بوالعلی و بوالعلا
فرستنده فرهاد ابطحی در تاريخ ۱۳۹۰/۱/۱۸ ۸:۲۰:۰۰ (1877 بار خوانده شده)

دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی

در خواب غفلت بی خبر زو بوالعلی و بوالعلا

زان می که در سر داشتم من ساغری برداشتم

در پیش او می داشتم گفتم که ای شاه الصلا

گفتا چیست این ای فلان گفتم که خون عاشقان

جوشیده و صافی چو جان بر آتش عشق و ولا

گفتا چو تو نوشیده ای در دیگ جان جوشیده ای

از جان و دل نوشش کنم ای باغ اسرار خدا

آن دلبر سرمست من بستد قدح از دست من

اندرکشیدش همچو جان کان بود جان را جان فزا

از جان گذشته صد درج هم در طرب هم در فرج

می کرد اشارت آسمان کای چشم بد دور از شما

 

((غزلیات شمس تبریزی))

ارزش: 0.00 (0 رای) - ارزش‌گذاری این خبر - نظر
منتخب اشعار : ای باد بی آرام ما با گل بگو پیغام ما ............. کای گل گریز اندر شکر چون گشتی از گلشن جدا
فرستنده فرهاد ابطحی در تاريخ ۱۳۹۰/۱/۱۶ ۸:۰۷:۱۶ (1846 بار خوانده شده)

ای باد بی آرام ما با گل بگو پیغام ما

کای گل گریز اندر شکر چون گشتی از گلشن جدا

ای گل ز اصل شکری تو با شکر لایقتری

شکر خوش و گل هم خوش و از هر دو شیرینتر وفا

رخ بر رخ شکر بنه لذت بگیر و بو بده

در دولت شکر بجه از تلخی جور فنا

اکنون که گشتی گلشکر قوت دلی نور نظر

از گل برآ بر دل گذر آن از کجا این از کجا

با خار بودی همنشین چون عقل با جانی قرین

بر آسمان رو از زمین منزل به منزل تا لقا

در سر خلقان می روی در راه پنهان می روی

بستان به بستان می روی آن جا که خیزد نقش ها

ای گل تو مرغ نادری برعکس مرغان می پری

کامد پیامت زان سری پرها بنه بی پر بیا

ای گل تو این ها دیده ای زان بر جهان خندیده ای

زان جامه ها بدریده ای ای کربز لعلین قبا

گل های پار از آسمان نعره زنان در گلستان

کای هر که خواهد نردبان تا جان سپارد در بلا

هین از ترشح زین طبق بگذر تو بی ره چون عرق

از شیشه گلابگر چون روح از آن جام سما

ای مقبل و میمون شما با چهره گلگون شما

بودیم ما همچون شما ما روح گشتیم الصلا

از گلشکر مقصود ما لطف حقست و بود ما

ای بود ما آهن صفت وی لطف حق آهن ربا

آهن خرد آیینه گر بر وی نهد زخم شرر

ما را نمی خواهد مگر خواهم شما را بی شما

هان ای دل مشکین سخن پایان ندارد این سخن

با کس نیارم گفت من آن ها که می گویی مرا

ای شمس تبریزی بگو سر شهان شاه خو

بی حرف و صوت و رنگ و بو بی شمس کی تابد ضیا

((غزلیات شمس تبریزی))

ارزش: 8.00 (1 رای) - ارزش‌گذاری این خبر - نظر
منتخب اشعار : تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
فرستنده فرهاد ابطحی در تاريخ ۱۳۹۰/۱/۹ ۱۰:۵۱:۴۶ (4673 بار خوانده شده)

 

تو به من خنديدي
و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
((حمید مصدق))

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است
من به تو خنديدم تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
((فروغ فرخ زاد))

دخترک خنديد و پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ي همسايه، سيب را دزديده
باغبان از پي او تند دويد
به خيالش مي خواست، حرمت باغچه و دختر کم سالش را از پسر پس گيرد !
غضب آلود به او غيظي کرد !
اين وسط من بودم، سيب دندان زده اي که روي خاک افتادم
من که پيغمبر عشقي معصوم،
بين دستان پر از دلهره ي يک عاشق و لب و دندان ِ تشنه ي کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم چون رسولي ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولي زير لب اين را مي گفت: " او يقيناً پي معشوق خودش مي آيد ! "
پسرک ماند ولي روي لبش زمزمه بود: " مطمئناً که پشيمان شده بر مي گردد!"
سالهاست که پوسيده ام آرام آرام !
عشق قرباني مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزيه شد ساده ولي ذرّاتم،
همه انديشه کنان غرق در اين پندارند: اين جدايي به خدا رابطه با سيب نداشت
((جواد نوروزی))

 

 

ارزش: 10.00 (2 رای) - ارزش‌گذاری این خبر - نظر
منتخب اشعار : آنچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا ........ از جوانی حسرت بسیار می‌ماند به جا
فرستنده فرهاد ابطحی در تاريخ ۱۳۹۰/۱/۹ ۱۰:۵۰:۰۰ (2316 بار خوانده شده)

آنچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا

از جوانی حسرت بسیار می‌ماند به جا

آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است

آنچه از عمر سبک‌رفتار می‌ماند به جا

کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی

در کف گلچین ز گلشن، خار می‌ماند به جا

جسم خاکی مانع عمر سبک‌رفتار نیست

پیش این سیلاب، کی دیوار می‌ماند به جا؟

هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست

وقت آن کس خوش کزو آثار می‌ماند به جا

زنگ افسوسی به دست خواجه هنگام رحیل

از شمار درهم و دینار می‌ماند به جا

نیست از کردار ما بی‌حاصلان را بهره‌ای

چون قلم از ما همین گفتار می‌ماند به جا

عیش شیرین را بود در چاشنی صد چشم شور

برگ صائب بیشتر از بار می‌ماند به جا

((صائب تبریزی))

ارزش: 9.00 (2 رای) - ارزش‌گذاری این خبر - نظر
منتخب اشعار : ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا ......... از آسمان آمد ندا کای ماه رویان الصلا
فرستنده فرهاد ابطحی در تاريخ ۱۳۹۰/۱/۷ ۹:۲۲:۴۵ (2073 بار خوانده شده)

ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا

از آسمان آمد ندا کای ماه رویان الصلا

ای سرخوشان ای سرخوشان آمد طرب دامن کشان

بگرفته ما زنجیر او بگرفته او دامان ما

آمد شراب آتشین ای دیو غم کنجی نشین

ای جان مرگ اندیش رو ای ساقی باقی درآ

ای هفت گردون مست تو ما مهره ای در دست تو

ای هست ما از هست تو در صد هزاران مرحبا

ای مطرب شیرین نفس هر لحظه می جنبان جرس

ای عیش زین نه بر فرس بر جان ما زن ای صبا

ای بانگ نای خوش سمر در بانگ تو طعم شکر

آید مرا شام و سحر از بانگ تو بوی وفا

بار دگر آغاز کن آن پرده ها را ساز کن

بر جمله خوبان ناز کن ای آفتاب خوش لقا

خاموش کن پرده مدر سغراق خاموشان بخور

ستار شو ستار شو خو گیر از حلم خدا

(( شمس تبریزی))

ارزش: 0.00 (0 رای) - ارزش‌گذاری این خبر - نظر
منتخب اشعار : مست تمام آمده است بر در من نیم شب .............. آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب
فرستنده فرهاد ابطحی در تاريخ ۱۳۹۰/۱/۵ ۱۰:۳۰:۰۰ (1909 بار خوانده شده)

مست تمام آمده است بر در من نیم شب

آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب

کوفت به آواز نرم حلقه‌ی در کای غلام

گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب

گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع

گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب

او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من

کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب

کردم برجان رقم شکر شب و مدح می

کامدن دوست را بود ز هر دو سبب

گرنه شبستی رخش کی شودی بی‌نقاب

ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب

گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک

درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب

گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من

عارض سیمین تو این رخ زرین سلب

گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست

گفتم معذور دار زر ننماید به شب

((خاقانی ))

ارزش: 0.00 (0 رای) - ارزش‌گذاری این خبر - نظر
منتخب اشعار : لیلی شبی از وادی مجنون گذر کرد............. با گوشه چشمی به حال او نظر کرد
فرستنده فرهاد ابطحی در تاريخ ۱۳۸۹/۱۲/۲۵ ۱۸:۴۰:۰۰ (2290 بار خوانده شده)

لیلی شبی از وادی مجنون گذر کرد

با گوشه چشمی به حال او نظر کرد

مجنون در آن امواج غم حال خوشی داشت

در گیرو دار عشق احوال خوشی داشت

فریاد می زد از سرِ سوز و سرِ درد

لیلای خود را یک نفس فریاد می کرد

لیلی چو حال عاشق دیوانه را دید

کوه دلش لرزید و سنگ خاره پاشید

آمد سر او را ز روی خاک برداشت

بر دامن پر مهر و گرم خویش بگذاشت

گفتا بیا تا لحظه ایی آرام گیریم

لختی بیاسائیم و از هم کام گیریم !

مجنون عاشق تا رخ آن ماهرو دید

چون بید مجنون شانه های او بلرزید

برخاست، سر برداشت از دامان لیلی

گفتا مرا با خود رها کن جان لیلی

من عاشق جان توام، لیلی همان است

لیلی همان احساس پاک جاودان است

اینجا تن واندام بازاری ندارد

دیوانه با این کارها کاری ندارد !

لیلی به خود لرزید و پلکش بر هم افتاد

بر غنچه ی رویش زلال شبنم افتاد

یک لحظه مجنون گشت و مجنون را رها کرد

او را رها در جذبه ای بی انتها کرد

مجنون چو یک زورق به شط شب روان شد

لیلی بر آن تابوت کوچک بادبان شد

پارو زنان بر پهنه ی امواج راندند

چشمان شب بر آن دو هاج و واج ماندند

رفتند تا در گوشه ای تنها فتادند

جانها گره خورده و از تن ها فتادند

توفان شن آن شب بیابان را بپوشاند

در گوشه ی شنزار باغ لاله رویاند

آنجا دو تن با هم به زیر خاک می رفت

یک جان "حق جو" جانب افلاک می رفت

ارزش: 9.00 (12 رای) - ارزش‌گذاری این خبر - نظر
منتخب اشعار : یک شبی مجنون نمازش را شکست .............. بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
فرستنده فرهاد ابطحی در تاريخ ۱۳۸۹/۱۲/۲۱ ۱۹:۰۰:۰۰ (8220 بار خوانده شده)

یک شبی مجنون نمازش را شکست

 

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

 

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود

 

فارغ از جام الستش کرده بود

 

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای ؟

 

بر صلیب عشق دارم کرده ای؟

 

 

 

خسته ام زین عشق ، دلخونم نکن

 

من که مجنونم تو مجنونم نکن

 

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم

 

این تو لیلا ی تو ، من نیستم

 

 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

 

در رگت پنهان و پیدایت منم

 

 

 

سال ها با جور لیلا ساختی

 

من کنارت بودم و نشناختی

 

 

 

عشق لیلا در دلت انداختم

 

صد قمار عشق ، یکجا باختم

 

 

کردمت آواره ی صحرا نشد

 

گفتم عاقل می شوی اما نشد

 

 

سوختم در حسرت یک یا ربت

 

غیر لیلا بر نیامد از لبت

 

 

 

روز و شب او را صدا کردی ولی

 

دیدم امشب با منی گفتم بلی

 

 

مطمئن بودم به من سر می زنی

 

بر حریم خانه ام در می زنی

 

 

حال این لیلا که خوارت کرده بود

 

درس عشقش بی قرارت کرده بود

 

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم

 

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

ارزش: 9.00 (32 رای) - ارزش‌گذاری این خبر - نظر
منتخب اشعار :  محتسب مستــی بـــه ره دیــــد و گـریبـــــانش گــــرفت............................مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
فرستنده فرهاد ابطحی در تاريخ ۱۳۸۸/۲/۲۴ ۱۸:۰۰:۰۹ (4528 بار خوانده شده)

محتسب مستــی بـــه ره دیــــد و گـریبـــــانش گــــرفت

مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست

گفت مستــی زان سبب افتـــــان و خیـــــزان مــی روی

گفت جـــــــرم راه رفتـــــــن نیست ره همــــــوار نیست

گفت می بایــــــد تــــــو را تــا خـــــانه قــــــاضی بـــــرم

گفت رو صبـــح آی قـــــاضی نیمـــه شب بیـــدار نیست

گفت تــا داروغــــــه را گـــوئــــیم در مـسجــد بــــــخواب

گفت مسجـــد خــــوابـــــگاه مـــــردم بـــــدکــــار نیست

گفت دینــــاری بـــــده پنهــــــان و خــــــود را وا رهـــــان

گفت کـــــار شــــــرع کـــــار درهــــــم و دینــــــار نیست

گفت آنقـــــدر مستــی زهــــی از ســر بــر افتادت کلاه

گفت در ســــر عقــــل بایــــد بــــی کلاهی عـار نیست

گفت بایــــــد حــــد زننــد هشیـــــــار مـــــردم مست را

گفت هشیــاری بیــــار اینجـــا کسـی هوشیــار نیست

(( پروین اعتصامی ))

ارزش: 9.00 (4 رای) - ارزش‌گذاری این خبر - نظر
منتخب اشعار : فولون کسک که خونش پشتی سبزه میدونس ......................... با اینکه قارونی شهرس لبش آونگونس
فرستنده فرهاد ابطحی در تاريخ ۱۳۸۸/۲/۲۱ ۶:۲۰:۰۰ (2323 بار خوانده شده)

فولون کسک که خونش پشتی سبزه میدونس
با اینکه قارونی شهرس لبش آونگونس
کسی میونی لباش خنده تا حالا ندیدس
کلافی سر به گمس،سرش آویزونس
اگر چه دم میزند دائم از مسلمونی
خودش خبردارد ازخود که نامسلمونس
همش میدد با تکبربه این و اون فرمون
خاطرش همه مورند و اون سلیمونس
نه هی تو سرما و گرما به دنبالی پولس؟
لباش چو پوسه انارس لپاش بادمجونس
همش به فکری بچاپ وبچاپی خلقی خداس
نه فکری زن،نه بچه،نه ننه،نه ننجونس
حسابی من ندارم از چیزاش فقط میدونم
زیمیناش از سری پل، تا منار جنبونس
با ثروتی که دارد میخورد نونی خالی
تو بخیالد که خوراکش پلوفسنجونس
خدا خدا میکونم روبرو نشم با اون
کسی که باش،بی شیند تا ابد پشیمونس
زنش که دختری میرزا جوادی عصارس
می گد که بااینکه آدم نیست یه پارچه حیوونس
کسی که دنبالی جمعی طلاس (جمشیدی )
اگر سکندری دهرس همش پریشونس

ارزش: 9.00 (3 رای) - ارزش‌گذاری این خبر - نظر
منتخب اشعار :  مرا گويي: چه ساني؟ من چه دانم؟ ...................... كدامي وزكياني؟ من چه دانم؟
فرستنده فرهاد ابطحی در تاريخ ۱۳۸۸/۲/۱۵ ۴:۴۰:۰۰ (1415 بار خوانده شده)

مرا گويي: چه ساني؟ من چه دانم؟
كدامي وز كياني؟ من چه دانم؟
مرا گويي: چنين سرمست و مخمور
ز چه رطل گراني؟ من چه دانم؟
مرا گويي: در آن لب او چه دانم؟
مرا گويي: درين عمرت چه ديدي؟
به از عمر و جواني؟ من چه دانم؟
بديدم آتشي اندر رخ او
چو آب زندگاني، من چه دانم؟
اگر من خود توام پس تو كدامي؟
تو ايني يا تو آني؟ من چه دانم
چنين انديشه ها را من كه باشم؟
تو جان مهرباني، من چه دانم؟
مرا گويي كه بر راهش مقيمي؟
مگر تو راهباني! من چه دانم؟
مرا گاهي كمان سازي گهي تير
تو تيري يا كماني، من چه دانم؟
خنك آن دم كه گويي: جانت ببخشم؟
بگويم من: تو داني، من چه دانم؟
ز بي صبري بگويم: شمس تبريز،
چنين و چناني. من چه دانم؟

ارزش: 0.00 (0 رای) - ارزش‌گذاری این خبر - نظر
منتخب اشعار :  چند نظاره جهان كردن؟ ............................. آب را زير كُه نهان كردن؟
فرستنده فرهاد ابطحی در تاريخ ۱۳۸۸/۲/۱۰ ۴:۳۷:۰۴ (1229 بار خوانده شده)

چند نظاره جهان كردن؟
آب را زير كُه نهان كردن؟
رنج گويد كه گنج آوردم
رنج را بايد امتحان كردن
آنكه از شير خون روان كرده ست
شير داند ز خون روان كردن
آسمان را چو كرد همچو خاك
خاك را داند1 آسمان كردن
تيز برداشتي تو اي مطرب
اين به آهستگي توان كردن
اين گران زخمه اي است، نتوانيم
رقص بر پرده گران كردن
يك دو ابريشمك فروتر گير
تا توانيم فهم آن كردن
اندك اندك ز كوه سنگ كشند
نتوان كوه را كشان كردن
تا نبينند جمال جان ها را
كي توان سهل ترك جان كردن؟
بنما، اي ستاره كاندر ريگ
نتوان راه بي نشان كردن.

ارزش: 0.00 (0 رای) - ارزش‌گذاری این خبر - نظر
منتخب اشعار : ای پریچهره که آهنگ کلیسا داری .................... سینه‌ی مریم و سیمای مسیحا داری
فرستنده فرهاد ابطحی در تاريخ ۱۳۸۷/۸/۲۹ ۱۷:۲۰:۰۰ (2519 بار خوانده شده)

ای پریچهره که آهنگ کلیسا داری
سینه‌ی مریم و سیمای مسیحا داری
گرد رخسار تو روح القدس آید به طواف
چو تو ترسابچه آهنگ کلیسا داری
جز دل تنگ من ای مونس جان جای تو نیست
تنگ مپسند، دلی را که در او جاداری
مه شود حلقه به گوش تو که گردنبندی
فلک افروزتر از عقد ثریا داری
به کلیسا روی و مسجدیانت در پی
چه خیالی مگر ای دختر ترسا داری
دگران خوشگل یک عضو و تو سر تا پا خوب
آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری
آیت رحمت روی تو به قرآن ماند
در شگفتم که چرا مذهب عیسی داری
کار آشوب تماشای تو کارستان کرد
راستی نقش غریبی و تماشا داری
کشتی خواب به دریاچه اشکم گم شد
تو به چشم که نشینی دل دریا داری
شهریار از سر کوی سهی‌بالایان
این چه راهیست که با عالم بالا داری

((محمد حسین شهریار))

ارزش: 0.00 (0 رای) - ارزش‌گذاری این خبر - نظر
منتخب اشعار : در ما به ناز می‌نگرد دلربای ما ...................... بیگانه‌وار میگذرد آشنای ما
فرستنده فرهاد ابطحی در تاريخ ۱۳۸۷/۸/۲۷ ۱۷:۰۹:۰۲ (1553 بار خوانده شده)

در ما به ناز می‌نگرد دلربای ما
بیگانه‌وار میگذرد آشنای ما
بی‌جرم دوست پای ز ما درکشیده باز
تا خود چه گفت دشمن ما در قفای ما
با هیچکس شکایت جورش نمیکنم
ترسم به گفتگو کشد این ماجرای ما
ما دل به درد هجر ضروری نهاده‌ایم
زیرا که فارغست طبیب از دوای ما
هردم ز شوق حلقه‌ی زنجیر زلف او
دیوانه میشود دل آشفته رای ما
بر کوه اگر گذر کند این آه آتشین
بی شک بسوزدش دل سنگین برای ما
شاید که خون دیده بریزی عبید از آنک
او میکند همیشه خرابی بجای ما

((عبیدزاکانی))

ارزش: 0.00 (0 رای) - ارزش‌گذاری این خبر - نظر
منتخب اشعار : چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست ................سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست
فرستنده فرهاد ابطحی در تاريخ ۱۳۸۷/۶/۶ ۱۱:۱۰:۰۰ (2191 بار خوانده شده)

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست
سرم بـه دنیی و عـقـبی فرو نـمی‌آید
تـبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست
در اندرون مـن خسته دل ندانـم کیسـت
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلـم ز پرده برون شد کـجایی ای مـطرب
بـنال هان که از این پرده کار ما به نواست
مرا بـه کار جـهان هرگز الـتـفات نـبود
رخ تو در نظر من چنین خوشـش آراسـت
نخـفـتـه‌ام ز خیالی کـه می‌پزد دل من
خـمار صدشـبـه دارم شرابخانه کجاست
چـنین کـه صومعـه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست
از آن بـه دیر مـغانـم عزیز می‌دارند
کـه آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
چـه ساز بود که در پرده می‌زد آن مـطرب
کـه رفـت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
ندای عـشـق تو دیشـب در اندرون دادند
فـضای سینـه حافـظ هنوز پر ز صداست
(( خواجه حافظ شیرازی))

ارزش: 0.00 (0 رای) - ارزش‌گذاری این خبر - نظر
منتخب اشعار : ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما...................افتاده در غرقابه‌ای تا خود که داند آشنا
فرستنده فرهاد ابطحی در تاريخ ۱۳۸۷/۶/۴ ۱۱:۰۷:۴۷ (1750 بار خوانده شده)

ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما

افتاده در غرقابه‌ای تا خود که داند آشنا
گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود

مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا
ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته

زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا
ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده

ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا
این باد اندر هر سری سودای دیگر می‌پزد

سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما
دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله

امروز می در می‌دهد تا برکند از ما قبا
ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری

خوش خوش کشانم می‌بری آخر نگویی تا کجا
هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی

خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا
عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان

هر دم تجلی می‌رسد برمی‌شکافد کوه را
یک پاره اخضر می‌شود یک پاره عبهر می‌شود

یک پاره گوهر می‌شود یک پاره لعل و کهربا
ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او

ای که چه باد خورده‌ای ما مست گشتیم از صدا
ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده‌ای

گر برده‌ایم انگور تو تو برده‌ای انبان ما

ارزش: 0.00 (0 رای) - ارزش‌گذاری این خبر - ادامه | 3529 کلمه در ادامه متن | نظر
(1) 2 »