من کیستم من کیستم خود را ندانم چیستم
گر من ویم پس کیست او ور اومنم من کیستم
هرگه من آیم در میان او روی بنماید نهان
زنهار اگر او در زند ، من نیستم من نیستم
گفت ار غم داری همی بی من چسان ماندی دمی
بالله زبی دردی بود گر در فراقت زیستم
از سخت جانی خودم هی گفتم اوهی خنده زد
وز سست مهری خودش هی گفت و هی بگریستم
جز یاد روی دلکشش چیزی نگنجد در دلم
بالله که تا از او پرم از خویشتن خالیستم
گر داوری از پا شود اندر رهش با سر دود
حاشا که در راه طلب یک لحظه از پا ایستم
((داوری شیرازی ))