ورود    
 + ثبت نام
کاربران روی خط
20 کاربر آن‌لاين است (4 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت اخبار)

عضو: 0
مهمان: 20

ادامه...
تبلیغات
مطالب جالب و سودمند : انرژی مثبت
فرستنده فرهاد ابطحی در تاريخ ۱۳۸۹/۱۲/۲۵ ۱۹:۱۰:۰۰ (908 بار خوانده شده)

روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها د...اد تا گرسنگی راه بدر کنند.

روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!".مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد....سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد.

روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....

نتیجه: هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم

ارزش: 0.00 (0 رای) - ارزش‌گذاری این خبر -


سایر خبرها
۱۳۹۰/۳/۱۴ ۱۵:۴۳:۴۲ - پرده دیگر مزن جز پرده دلدار ما ...........آن هزاران یوسف شیرین، شیرین کار ما
۱۳۹۰/۲/۱۸ ۱۶:۱۰:۰۰ - دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد ........ رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد
۱۳۹۰/۲/۱۵ ۱۲:۱۵:۰۱ - از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا ............هر جا که روی ما را با خویش ببر جانا
۱۳۹۰/۲/۹ ۵:۲۰:۰۰ - عشق ، دوست داشتن و بهانه
۱۳۹۰/۲/۱ ۵:۱۰:۰۰ - چگونه بودن : آنچنان که خودم میخواهم یا آنچنان کع تو میخواهی؟
۱۳۹۰/۱/۲۸ ۵:۱۹:۲۷ - اولین پرینتر سه بعدی جهان
۱۳۹۰/۱/۲۸ ۵:۰۹:۰۹ - شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت
۱۳۹۰/۱/۲۸ ۵:۰۴:۵۷ - چهار راه پول خرج کردن
۱۳۹۰/۱/۲۸ ۵:۰۰:۱۱ - لطف تو از حد برون حسن تویی منتهاست ................. نیش تو نوش روان درد تو درمان ماست
۱۳۹۰/۱/۱۹ ۴:۲۷:۵۹ - اتومبیل بدون راننده گوگل
۱۳۹۰/۱/۱۸ ۸:۲۰:۰۰ - دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی ..............در خواب غفلت بی خبر زو بوالعلی و بوالعلا
۱۳۹۰/۱/۱۶ ۸:۰۷:۱۶ - ای باد بی آرام ما با گل بگو پیغام ما ............. کای گل گریز اندر شکر چون گشتی از گلشن جدا
۱۳۹۰/۱/۹ ۱۰:۵۱:۴۶ - تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
۱۳۹۰/۱/۹ ۱۰:۵۰:۰۰ - آنچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا ........ از جوانی حسرت بسیار می‌ماند به جا
۱۳۹۰/۱/۸ ۸:۲۸:۰۷ - تغییر
۱۳۹۰/۱/۷ ۹:۲۲:۴۵ - ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا ......... از آسمان آمد ندا کای ماه رویان الصلا
۱۳۹۰/۱/۵ ۱۰:۳۰:۰۰ - مست تمام آمده است بر در من نیم شب .............. آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب
۱۳۹۰/۱/۵ ۴:۴۱:۰۵ - آندرس اینمان: تجسم انفجار اطلاعات پزشکی
۱۳۹۰/۱/۳ ۹:۵۶:۲۲ - فرهنگ واژگان اصفهانی به انگلیسی
۱۳۸۹/۱۲/۲۷ ۱۹:۱۰:۰۰ - قدرت بخشش

بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم