بوسه آخر نزدم آن دهن نوشین را
لب فرهاد نبوسید لب شیرین را
صدهزاران دل دیوانه به زنجیر کشم
گربه چنگ آورم آن سلسله پرچین را
گر شبی حلقه آن طره مشکین گیرم
مو به مو عرضه دهم حال دل مسکین را
گر به رخ اشک مرا در دل شب راه دهی
بشکنی رونق بازار مه و پروین را
گر تو در باغ قدم رنجه کنی فصل بهار
برکنی ریشه سرو و سمن ونسرین را
کفر زلف تو چنان زد ره دین و دل من
که مسلمان نتوان گفت من بی دین را
ترسم از تیرگی بخت فروغی آخر
گرد خورشید کشی دایره مشکین را
((فروغی بسطامی 1213 - 1274 ه.ق))